دختری به نام نل

http://nellaupaysdesmerveilles.blogsky.com

امروز تو بارون قدم میزدم و آرزو میکردم که اخرین بارم باشه. کاش میشد دیگه برنگردم.

فردا باید حرکت کنم. بابا بازم منو نمیرسونه و گفت با اوبر برو.

البته خودش دچار عذاب وجدان شده بود که تو امتحانا منو قال گذاشته بود و من یه ساعت و نیم تو راه بودم و کمرم شکست با ده کیلو رفرنس. و به همین خاطر سرفه نکرد دیشب. چون بهش گفتم ببین من حساس شدم از خواب میپرم.

بهش گفتم حواسم بود که جلو سرفه هاتو گرفتی که از خواب نپرم.

کاش ما دوتا آدم یه کم خوش اخلاق تر بودیم


منم میرم و تنهاش میذارم تا یکم قدر پرحرفیامو بدونه


میخام برم باز بلوند (تیره) کنم، داف که شدم جواب سلام هیچیکیو نمیدم :))))))

صب تا شب میرم بیرون عکاسی، شب تا صبحم مهمونی.

برم بلیطامو چک این کنم

تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت 00:05 | نویسنده: Shabro | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.